اقبال يغمايى ( گردآورنده )

91

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

( 18 ) - جهانگير خان شيرازى : پسر آقا رجبعلى در سال 1291 قمرى در شيراز به دنيا آمد . در طفلى پدرش درگذشت و عمه‌اش كه در تهران مىزيست سرپرستى او را تعهد كرد چون پنج ساله شد به شيراز بازگشت . به تحصيل پرداخت و به ادبيات و رياضيات و منطق آشنا شد . در هفده سالگى بار دگر با عمه‌اش به تهران رفت و در مدرسهء دار الفنون به كسب دانشهاى جديد سرگرم شد . آن روزها كه همزمان با اوائل سلطنت مظفر الدين شاه بود در پايتخت چند انجمن سرى تشكيل يافته بود و بعضى از روشنفكران دم از عدالت و آزادى مىزدند . جهانگير خان كه جوانى پرشور و آزادىطلب بود به يكى از اين انجمنها پيوست و چون زبانى گشاده داشت و متهور و بيباك بود ميان آزاديخواهان نامش بر سر - زبانها افتاد . پس از چند سال ، وقتى دشمنى ميان محمد على شاه و هواداران مشروطيت آشكارا شد و شاه با شدت تمام به سركوبى آزاديخواهان مصمم شد بهانه را تبعيد اين هشت تن : ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل : سيد محمد رضا مساوات ، ميرزا على اكبر دهخدا ، سليمان خان ميكده ، بهاء الواعظين ، سيد جمال واعظ ، ملك المتكلمين و ميرزا داود خان را از مجلس طلب كرد . نمايندگان تسليم نشدند و شاه كه مصالحه را ناشدنى ديد مجلس را به توپ بست . پيشوايان آزادى و مجلسيان پراكنده شدند و هركس از گوشه‌اى فرارفتند . عده‌اى از جمله جهانگير خان به پارك ميرزا محسن خان امين الدوله پناه بردند . او از خشم و دشمنى شاه انديشه كرد و صور اسرافيل و ملك المتكلمين و ميرزا على اكبر ارداقى را به بهانه‌اى از خانه بيرون راند . ديرى نگذشت كه امير پنج قاسم آقا سردستهء قزاقان شاه به رهنمايى يكى از رهگذران محل اختفاى اين سه را پيدا كرد ، و با شكنجه و خوارى تمام آنان را به باغ شاه كشاند . ميرزا جهانگير خان در لحظه‌اى كه از برابر سفارت انگليس مىگذشت به سوى دسته‌اى از اروپائيان كه به تماشا ايستاده بودند ، رو كرد و گفت : « ما آزاديخواهيم و بدين گناه . . . » هنوز كلامش پايان نيافته بود كه قزاقى با شوشكه چنان ضربتى بر سرش زد كه شكاف منكرى برداشت و خون جهيدن گرفت . چون گرفتاران به باغ شاه رسيدند محمد على شاه دشنامهاى زشت به آنان گفت و صبح روز چهارشنبه 24 جمادى الاول 1326 به خفه كردن ايشان فرمان داد . حاج ميرزا نصر اللّه ملك المتكلمين با اينكه نزديك به شصت سال داشت چون قوىهيكل و نيرومند بود خفه كردنش چند دقيقه به طول انجاميد اما ميرزا جهانگير - خان به سبب ضعف بنيه زود از پاى درآمد . نوشته‌اند وقتى طناب بر گردنش افگندند مشتى خاك از زمين برگرفت ، بوييد و بوسيد و گفت : اى خاك مقدس ، ما در راه آزادى و نگهبانى تو جان مىسپاريم » و اين است قسمتى از اشعارى كه على اكبر دهخدا از زبان شهيد سعيد سروده و در روزنامه صور اسرافيل منطبعه سويس به چاپ رسيده است : اى مرغ سحر چو اين شب تار * بگذاشت ز سر سياهكارى وز نفخهء روح‌بخش اسحار * رفت از سر خفتگان خمارى